ساعت ده صبح است. اينجا ورودي بازار گل و گياه خيابان نبرد است، جلوي در ورودي پيرمرد خستهاي را ميبينم كه روي چرخ دستياش نشسته و منتظر سفارش بار گل و گياه است. جلو ميروم و سراغ سردار را ميگيرم. بياعنتا به سوال من، ميگويد نميدانم! اما آن طرفتر انگار نگهبان بازار صداي مرا شنيده است، ميپرسد: با سردار كار داري؟ تاييد ميكنم. ميگويد: انتها، دست راست، دفتر كارش آنجاست. انتها، دست راست دفتر كار بسته بود. آخرين گزينه، دست به موبايل ميشوم و شماره سردار را ميگيرم و با تعجب متوجه ميشوم درست در تيرراس نگاهش قرار داشتهام.
برچسب:
نویسنده: النا رضایی