خرید بک لینک

ساعت ده صبح است. اينجا ورودي بازار گل و گياه خيابان نبرد است، جلوي در ورودي پيرمرد خستهاي را ميبينم كه روي چرخ دستياش نشسته و منتظر سفارش بار گل و گياه است. جلو ميروم و سراغ سردار را ميگيرم. بياعنتا به سوال من، ميگويد نميدانم! اما آن طرفتر انگار نگهبان بازار صداي مرا شنيده است، ميپرسد: با سردار كار داري؟ تاييد ميكنم. ميگويد: انتها، دست راست، دفتر كارش آنجاست. انتها، دست راست دفتر كار بسته بود. آخرين گزينه، دست به موبايل ميشوم و شماره سردار را ميگيرم و با تعجب متوجه ميشوم درست در تيرراس نگاهش قرار داشتهام.
سردار مشغول رتق و فتق امور است، اما به خاطر قراري كه با من داشته كار را رها ميكند و براي شروع يك گفتوگو آماده ميشود. ميانه گفتوگو متوجه ميشوم، او در ميان اين همه روزمرگي، در ميان اين همه شلوغي و در بين فشار كاري، اولين روز از ماه رجب را فراموش نكرده و روزه است.
حسين يوسفي جانباز بازنشستهاي كه روزهاي بازنشستگي را بيكار ننشسته و مسئوليت حراست بازار گل و گياه خيابان نبرد را برعهده گرفته است. او از همان ابتداي دوران دفاع مقدس در جبهههاي حق عليه باطل حضور داشته و حتي يك بار هم طعم شهادت را چشيده است! سرداري كه خاطراتي بس شنيدني از آن دوران دارد و امروز، با تداعي خاطرات ديروزش زندگي را در لابهلاي گل و گياه جستجو ميكند. به دفتر كارش ميرويم تا برايمان از سالهاي مبارزه و خاطرات حضورش در جبهههاي جنگ بگويد.


برچسب: نویسنده: النا رضایی تاريخ: پنجشنبه 2 اسفند 1397 ساعت: 2:39

صفحه بندی